تبليغاتX
پشت کنکوری



ترانه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 13:25  توسط محسن خسرو  | 



بچه ها سلام امروز با یه مطلب خیلی جالب در مورد یک ورزش یا بازی قدیمی اومدم خدمتتون .

هولا هوپ . خیلی ها شاید ندونند هولا هوپ ( hula hoop ) چیه  ولی وقتی این متن رو بخونند می فهمند که سالهای سال با اون بازی کردند تو دورانی که کودکی پاک و معصوم بودند یا شاید در سنهای بالاتر ( بستگی به دلت داره جوون ) 

 هولا هوپ در واقع همون حلقه هایی هستند که شما دور خودتون می نداختید و مشغول چرخوندن کمر می شدید ( خانوما استفاده می کنند تا اندامی مناسب داشته باشند و آقایون هم شاید می خواند کم نیارند از خانماشون ) حالا دیدید که چه قدر آشناست براتون . در قدیم از شاخه های درخت تاک و علوفه های خشک استفاده میشده برای ساختن این حلقه ها و در حال حاضر تمامی این وسایل از پلاستیک ساخته می شود .

3000 هزار سال پیش ( من بودم یعنی باید از مادر مادر مادر مادر مادر بزرگم بپرسم شایدم از مادرش ) در مصر این حلقه ها از شاخه های درخت تاک و ... ساخته می شد . در قرن چهاردهم این حلقه ها در انگلستان بسیار مشهور بودند و پزشکان اون رو عامل به وجود آورنده ی حمله های قلبی و ناراحتی های کمر می دونستند .

حالا این هولا از کجا اومده . در واقع هولا یک نوع رقص هست که دو تا ملوان یک وجه مشترک بین این نوع رقص و هوپینگ یا حلقه پیدا کرده بودند و در قرن هجدهم وقتی داشتند هاوایی رو می دیدند به این نتیجه رسیدند که چه خوبه اسمشو بذاریم هولا هوپ . یعنی در واقع رقص حلقه .

در سال 1957 هولا هوپ دوباره ساخته شد توسط  آقای ریچارد کنر و آرتور مدلین . کسایی که کمپانی هم او توی رو تاسیس کردند . یک استرالیایی که کالیفرنیا رو دیده بود به کنر و ملین گفت بچه ها چوب های بامبو رو دور کمر خودشون در ورزش ژیمناستیک  می چرخونند . هولا هوپ جدید رو مارلکس امکان پذیرش کرد مدل هولا هوپی رو ساخت که از پلاستیک ساخته می شد .

کنر و مدلین برای به دست آوردن امتیاز فروش اختراعشان ناتوان بودند . آن کاربردی شده بود برای هزران سال .

این اختراع جدید دیگه احتیاجی به امتیاز فروش نداشت آنها همشون به تعداد زیادی آماده بودند .  همچنین حمایت شد از اختراعشان با علامت تجاری  HULA HOOP

خوب حالا فهمیدید که هولا هوپ چیه البته اونایی که نمی دونستند .

دفعه ی بعد با یک نوشته ی زیباتر در مورد موضوعی که فکر کنم همه ازش خوشتون بیاد میام سراغتون منتظر باشید .

بچه ها می دونم شاید معنی دست و پا شکسته ای به نظر برسه ولی سعی کردم اضافیهاشو بزنم . می تونید متن انگلیسی این نوشته رو در ادامه ی مطلب بخونید .

بدرود .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 13:0  توسط محسن خسرو  | 



یه جای تاریک یه جای داغ ، یه جایی که سیاهه . دیوارهاش کثیفه . یه راهه ....

یه راه یه راهه سیاه و کثیف که انتهاش یه چراغه . یه چراغ روشن و تمیز . آه چرا . چرا نمی گه چرا هیچ چی نمی گه . چرا هر چی داد می زنی . چرا هر چی فریاد می زنی . چرا هیچ چی نمی گه آخه چیه اون آخر راه . اون انتهای مسیر چی گذاشند . چرا نمی رسی . چرا هر چی می ری جلو چرا چرا چرا ؟ توی این راه سیاه و کثیف و زشت دارم میرم . جلو جلوتر جلوتر . هیچ کس نیست . تنها تنها توی سیاهی توی یک تاریکی مطلق . میون تنهایی میون درد صدایی نیست سکوت فریادی نیست این طوری آروم ترم هیچ چی نیست تک و تنها این طوری ولی یه چی هست . اون ... آخر راه چراغه انگار میگه بیا . آخه چه جوری . چراغ چراغ چراغ روشن خاموش شد نه داره خاموش میشه بدو بدو که اگر خاموش بشه دیگه ...

بذار بشینم بذار بشینم خسته شدم خسته شدم دیگه نای دویدن ندارم هنوز خیلی راهه خیلی باید تو این کثیفی دست و پا بزنم تا برسم میدونم . شاید اصلا نرسم یه جایی همین گوشه موشه ها پیش این کثیفی ها بشینم چشمامو ببندم و بمیرم شاید اخرش همینه شاید اون چراغ یه دروغ باشه شاید نشه به آخر برسم اون چراغم که داره بازی در میاره همش روشن میشه خاموش میشه انگار میدونه من کیم . انگار چراغه می فهمه من چیم انگار واقعا چراغه . ولی چرا چرا روشن میشه چرا هی خاموش میشه . چرا نمی ذاره نگاش کنم چرا هر وقت می خوام صورت ماهشو ببینم روشو بر می گردونه چرا هر وقت می خوام دست به موهاش بکشم موهاشو پنهون می کنه چرا هر چی می بینم کثیفیه چرا همه چی تو رویاهه . چرا هی چی واقعیت نیست چرا دنیا سیاهه . چرا من سیاهم چرا گناه گناهه . چرا این راه . آخه این راه آخرش کجا ... آخر این راه دراز . دشتی بزرگ کوهی بلند قله ای تیز آبی گوارا . چشمه ای زیبا درختی پر بلا . چرا ؟ آخر این راه بلند آخر این دشت بزرگ آخر این خیابونا آخر این راه سیاه چه کنم همه چی تو رویاهه . تو رویای خواب . توی یه خواب بلند ولی آخر خوابام بیداریه چی میشد خواب منم طولانی بود . می خوابیدم دیگه همه چی تو رویا بود . هر چی که می بینم هر چی که می شنوم تو رویا بود . چرا آخه چرا هر وقت به درخته می رسم خوابم تموم میشه . هر وقت توی چشمه میرم خوابم بی انتهاست شایدم خواب نباشه شاید یه رویا باشه شاید یه خونه یه کلبه همش دروغ باشه شاید خودمم دروغ باشم شاید اصلا منم نباشم شاید این دنیا دروغ باشه شاید ادماش دروغ باشند شاید چیزی که می بینم رویا باشه شایدم کابوس باشه .

نمی دونم قاطی کردم قاطی .

همین ...

از سری نوشته های محسن خسرو در برسا

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط محسن خسرو  | 



ترافیک زمان

پلیس سر هر چهار راهش ایستاده ، اشاره می کنه ، ایست ! نوبت تو نیست ، تو و تو ، جریمه می شید . حبس ابد .

تقریبا دیگه از همه طرف به بن بست می خوری به این می گند تله یه تله ی بی نقض برای به دام انداختن یه پشت کنکوری . 

فصل اول اعتراف

به خدا نشسته بودم درسم می خوندم تقریبا مطمئن بودم بابا من بهترینم .

وکیل مدافع : آقای خسرو لطفا تمام ماجرا رو کامل همانطور که برا من گفتید برای جناب قاضی هم بگید .

متهم : قرار بود روز یک شنبه امتحانی برای تعیین سطح کلاسهای مدرسه برگزار بشه . تقریبا تمام درسها تا روز چهارشنبه فکر می کردم بلدم . روز چهارشنبه درس رو بی خیال شدم حواسم رفت سراغ چیزایی که نباید می رفت . دافی ها به قول هیچ کس .

شاکی 1 : من اعتراض دارم . داره توهین می کنه .

قاضی : اتهام وارد نیست . دافی توهین نیست یه صفت ناشایست و نسبت دادن او برای شما خانم مانعی نداره . ( برقی در نگاه قاضی بود که کاملا بی کفایت بودن او را اثبات می کرد . قاضی با دست به متهم اشاره کرد که ادامه دهد .

متهم : روز پنج شنبه فهمیدم که اشتباه بزرگی کردم و راهی نبود جز برگشت . خانواده رفتند بیرون من تو خونه موندم و شروع کردم به خوندن . روز جمعه رو از دست دادم . نمی دونم چرا ولی فیلم قشنگی داشت . "بازی "فیلم بسیار عالی بود . و همین طور فیلم کشتن مرغ مقلد .

قاضی : اون وکیل کارش رو خوب انجام داد ولی نباید تو اون فیلم مقام قاضی و دادگاه رو اونقدر پایین بیارند . به نظرم توهین کردند . به متهم اشاره می کند و می گوید : خوب حاشیه نرو بگو روز شنبه و روز امتحان چی کار کردی ؟

شنبه رو خوندم . خیلی زیاد ولی بعضی از درسها موند . و روز امتحان : مثل هر روز نمی دونم چرا به محمد رضا محل نذاشتم ، بچه ی خوبیه ولی نمی دونم چرا نمی خوام ازش خوشم بیاد ( من این طوریم دیگه ) سعید هم که مثل همیشه برای تقویت زبان خیلی خوبه ولی  خوب شاید اخلاق من بده که زیاد خوشم نمیاد باهاش باشم . یکی از بچه محل ها هم که زیاد باهاش بودم نیومده بود . صادقی پشت میکروفون بچه ها صف اول بره . ما صف دوم بودیم . سینا و من و حسام و اون یکی که اسمش رو نمی دونم ولی من بهش می گم چهارشنبه اونم بهم می گه گوگوش یا شنبه ( این گوگوش قضیه داره به خاطر مدل موهای قبلنم یه مدتی ما گوگوش شده بوده بودیم یا روگوشی قصه داره آقای قاضی )

قاضی : ادامه بده . جالب شد گوگوشی یا روگوشی

متهم : بله جناب قاضی ، ما ژست دونده ها رو گرفتیم مثل وقتیکه می خواند مسابقه رو شروع کنند . آقای صادقی تو میکروفن گفت : البته آهسته برید . و ما هم رفتیم به طرف سالن امتحان ، قرار گذاشته بودیم تیمی تست بزنیم . ولی آقای قاضی من به بچه ها 100 درصد زبان رسوندم بچه ها به من یه درصد هم نرسوندند البته همیشه تو امتحانات زبان رو من می رسونم ولی این بار کسی به من سوالی نرسوند . با دیدن سوالهای دیفرانسیل ضعف کردم . یه دونه تست دیفرانسیل زدم وقتی زدم دیدم صفحه آبی شد .

قاضی : منظورت چیه ؟

متهم : هیچ چی . وقتی دستمو برداشتم دیدم تو دستم یه خودکار .

قاضی : چه توهین بزرگی .

متهم : من مداد نداشتم . مدیر فرستاد یه بسته مداد خریدند و بهم یه مداد داد . چه مدیری گفت مداد رو برگدون . برش نداری ببری خونتون . آقای قاضی من شیمی رو خوب زدم . زبان همین طور عربی تا حدودی خوب بود . فیزیک رو یه کم خراب کردم و گسسته رو هم خوب زدم و هندسه رو اصلا نتونستم .  من بی گناهم فقط حالم خراب شد . فقط ...

وکیل مدافع : هیئت منصفه این بی گناهه . این فرد فقط گرفتار بعضی مسائل روحی شده بوده . باور کنید این محسن خسرو هستش . حالا می تونید تصیمیم بگیرید .

همه جا سکوت بود . همه دست هایشان را سینه هایشان بر روی قلبهای در تلاطم شان گذاشته بودند . آری این دادگاه سرنوشت یک انسان بی گناه است که سیاهی های یک شهر او را به دام خود انداخته است . سیاهی هایی که او را از درس خواندن رهانده است . آری او اگر در بوستان قاذم به دنبال ناهنجار های طبیعی و غیر طبیعی نمی رفت و دوست ناباب را نمی طلبید اینک وعظ بهتری داشت . جناب قاضی باید بداند که او گناهکار نیست جامعه است که این نام ننگ را بر او گذارده است . 

رای انتهایی

قاضی : هیئت منصفه نظر شما چیه ؟

هیئت : جناب قاضی او کار بسیار اشتباهی کرده است . خودکار آبی از او بخشیده می شود . توهین دافی بخشیده می شود . ولی دژبان های متعددی او را هنگام انجام کارهای مخالف شرع در گوشه کتار این شهر دیدند و این قابل بخشش نیست . او گناهکار است .

آری او گناهکار است و مجازات او حبس ابد و بسته شدن چشمانش بر زیبایی های مصنوعی طبیعت . آری او گناهکار است .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 17:38  توسط محسن خسرو  | 



خداوند انسان را از خاک ساخت پس بدان خاک گفت : بشری به حد کمال باش هماندم چنان گردید . آیه ی 59سوره ی آل عمران

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:58  توسط محسن خسرو  | 



خدا فیض دانش و حکمت را به هر که خواهد عطا کند و هرکه را حکمت و دانش رساند در مورد او مرحمت بسیار فرموده این حقیقت را متذکر نشوند مگر خردمندان عالم . آیه ی 269 سوره ی بقره
+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:57  توسط محسن خسرو  | 



خوب اولین هفته ای که داره وبلاگ به روز میشه .

این هفته خیلی برام با حال بود . نمی دونید که بخش دو شیمی دو تموم شد . بخش فشار فیزیک دو هم تموم شد . لگاریتم و درجه دوم و مثلثات که حمید کمکم کرد هم تموم شد . زبان هم که با مستر صدقی داریم به پیش میریم .

راستی بچه ها میدونید جینگلیش چیه : یعنی انگلیسی جامائیکایی ( اگه دیکتش درست باشه )

یه چیز دیگه تو رو خدا دیگه نگید اورجینال . تلفظ اصلیش دیروش از دیکشنری چک کردم ارایجینل  . برای الف کسره . برای رکسره . برای ن هم کسره .

یه چیز دیگه این مندلیف هم عجب مخی بوده ها . بابا این از کدوم گوری فهمید که اکا بور و اکا سیلسیم و اکا آلومینیم  هم وجود دارند به ترتیب بعدها فهمیده شد که اکا بور اسکاندیم  . بعدی ژرمانیوم . گالیوم هستند .

راستی سزیم اونقدر حساسه که برای دزدگیر ماشینها استفاده میشه . اینو استاد ورجانی گفتند . میدونید که سزیم در تناوب ششم گروه یک اصلی قرار داره و در این گروه واکنش پذیری مخصوصا در اون قعر جدول بسیار زیاده .

این لگاریتم هم که ما داش خوارزمی خودمونه که . ای بابا .

دیگه چی بگم بسه برای این هفته .

فعلا بای .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:11  توسط محسن خسرو  | 



دو سال پیش به سرم زد گفتم یک وبلاگ طراحی کنم ، دنبال یه سایت درست حسابی می گشتم ، اول رفتم پرشین بلاگ زیاد خوشم نیومد نمی دونم شاید چون دیر لود میشد . رفتم سراغ همین بلاگ فا ، نمی دونم چرا اینجا هم دوام نیوردم و بالاخره یه دفعه یه لینکی نظرم رو جلب کرد ایر ایکس بلاگ ، برام جالب بود تا به حال اسمش رو نشنیده بودم . به سایتش رفتم و عضو شدم و خرخون رو ساختم شروع کردم به نوشتن وبلاگ ، دوستان خیلی خوبی داشتم ، نیلوفر که همیشه کمکم می کرد و مثل یه خواهره برام  ، فرزاد آریایی که بعدا از مدیران ایر ایکس بلاگ شد ، شاهو که داداشمه و خیلی دوستش دارم و چند هفته ای باهاش صحبت نکردم دلم براش تنگ شده ، عزیز دل که زیاد ندیدمش ، بیژن که در سایت شیدایان می نوشت چه نوشته هایی . نوشته های یک پیرمرد دانشمند . مریم که اسم وبش رو فراموش کردم و خیلی زیبا می نوشت و خیلی های دیگه که از دوستان خیلی خوبم بودند و هنوز هم هستند .

بعد از نابودی ایرایکس بلاگ همه ی ما بی کار شدیم البته من قبل ترش سایت رو ترک کرده بودم ولی وقتی اومدم دوباره به پیشنهاد دوستان شروع کنم دیگه سایت سرورش از کار افتاده بود و همه ما ایرایکس بلاگی ها پراکنده شدیم . نیلوفر که الان سایتش در لینک ها هم هست رفت به میهن بلاگ با همون اسم قبلش یعنی عکسستان . از فرزاد و عزیز دل خبر ندارم . شاهو هم که خودش یه سایت ساخته . مریم و شیدایان هم خبری ازشون ندارم .

اما من بعد از ایر ایکس بلاگ چی شدم . بعد از خرخون زندگی من تغییر اساسی کرد ، من از همون ابتدا عاشق سینما بودم و یه جورایی بگم دیوونه ی کارگردانی در سینما هستم ، یه روز در حال سرچ وب بودم که لینک سایت تبیان رو دیدم ، وارد سایت شدم سایت مذهبی که زیاد نظرم رو جلب نکرد ولی وقتی بیشتر توجه کردم دیدم بد نیست یه کمی فعالیت کنم وارد انجمن هاش شدم که بعد فهمیدم برسا نام داره ، شروع کردم به نوشتن در مورد نقد نام فیلم کسی توجه نکرد بعدش عضو سایت شدم و شدم یکی از کاربران سایت . اولش خیلی حال و اوضاع درست حسابی نداشتم و خیلی دوست داشتم با آدمای برسا دوست بشم  رفتم به انجمن سینمای برسا و شروع کردم به مطلب نوشتن کارها خوب پیش می رفت بعد از مدتی دیدم خانم سنگ تراشان یکی از کاربران سایت هم دارند برای سینما خوب کار می کنند با هم یک پست زدیم و در اون پست ذکر کردیم که با یه یاعلی سینما رو متحول کنیم در اون پست فقط  کاربر فاطمه خانم با ما همکاری کرد و سه نفری شروع کردیم سر یک ماه انجمن سینمایی که داشت خاک می خورد شد پر بار ترین انجمن برسا مدتی گذشت خانم سنگ تراشان به خاطر مشغله ی کاری رفتند و فاطمه خانم هم دیگه کم پیدا شدند و رفتند بعد ها خانم سنگ تراشان مدیر انجمن اجتماعی شد و دیگه به سینما سر نزد و فاطمه خانم هم به ندرت آن می شد و مطلب می نوشت البته نه برای سینما . یه روز خانم احمدی دبیر سیستم به من پیغام داد ازم درخواست کرد مدیر سینما بشم و من قبول نکردم. بگم چرا می خندید ؟ نمی دونم یه جورایی می ترسیدم آخه اون موقع خیلی خجالتی بودم ولی الان ( بگذریم ) یه بار دل رو زدم به دریا با بهمن یکی از دوستان دبیرستان رفتم نمایشگاه قرآنی که پارسال برگزار شد در مصلای تهران ، اونجا با خانم احمدی از نزدیک آشنا شدم و فهمیدم که رد کردن پیشنهاد مدیریت اشتباه بزرگی بوده چون فرصت کار کردن با آدمهای متشخّص  مانند خانم احمدی رو از دست داده بودم اونجا آقای ساسان یا همون آقای سید هادی هاشمی رو هم از نزدیک دیدم که ایشون دیگه الان با برسا کار نمی کنند بعد از نمایشگاه من درخواست کردم که مدیریت سینما به من داده بشه بعد از تماس تبیان با من و رفتن به ساختمان تبیان که در بولوار کشاورز خیابان نادری پلاک 44 واقع است مدیریت سینما رو به دست آوردم با انسانهای زیادی آشنا شدم . کسانی که برام مثل خواهر برادر هستند . حمید و محمد در صدر جدول دو دوستی هستند که خیلی می خوامشون . رسول جانشینم ( هر مدیر یک جانشین هم در برسا دارد ) مک لارن گل که خیلی می خوامش دلم هم براش تنگ شده جونم . چی داش که توی دربند باهاشون آشنا شدم و حرف نداشت . آقای هاشمی که خیلی انسان محترمی هستند و خیلی های دیگه که در خانواده ی برسا برام مثل برادر خواهر هستند . برسا به من یاد داد زندگی چیه، به من یاد داد که چگونه جلسه برگزار کنم ( با اجرای جلسات پخش فیلم که عمرش فقط دو جلسه بود ) برسا به من یاد داد که من چیم من کیم . برسا به من یاد داد که هیچ چی نیستم و برای چیزی بودن باید تلاش کنم .

چند وقت پیش از برسا هم جدا شدم به خاطر کنکور و تصمیم دارم این وب رو در آخر هفته ها برای شما دوستان گلم بنویسم  البته برسا و دوستاش هنوز هم دوستان من هستند و خاطرشون رو می خوام ولی نه به عنوان یک مدیر بلکه به عنوان یک کاربر .

امیدوارم از مطالب سایت لذت ببرید .

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 13:9  توسط محسن خسرو  |